محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1249
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
تا ترا خلعت ندهم به بغداد اندر نشوم . و اميرى خراسان به حسن داد با آن اميريها كه داشت ، و عهد خراسان به دست رسول به حسن فرستاد و رسول را گفت دختر حسن را از بهر من به زنى بخواه ، نام آن دختر بوران بنت الحسن . و رسول به ماه رمضان اندر بفرستاد از سرخس . و خود چون عيد بكرد از سرخس برفت و به طوس شد بدانكه گور پدر را زيارت كند و از آنجا به عراق شود . و روزى چند مأمون به طوس بود . على بن موسى الرّضا يك روز انگور خورد پيش مأمون ، و آن شب شكمش فرو شد و بمرد به ماه شوال اندر . مأمون بر وى جزع بسيار كرد و بر وى نماز كرد . و مردمان شيعت ايدون گويند كه مأمون بر آن انگور زهر افگنده بود ، و رضا بخورد و بمرد . پس مأمون از طوس به گرگان شد و مردمان بر وى دعا كردند . و چون به رى آمد ، خراج رى ده بار هزار هزار درم بيفگند . و از رى نامه كرد به بغداد به سرهنگان لشكر و خبر آمدن خويش بگفت و خبر مرگ رضا . پس خداى عزّ و جلّ چنان قضا كرد كه حسن به واسط بيمار شد و روزگارى چند ببود ، سودا بر وى غلبه كرد و ديوانه شد . و سپاه بر وى گرد آمدند و او را بند برنهادند و زينهار خواستند و ستوران او را همه گرد كردند . و حميد طوسى با او نگهبان كردند تا به مأمون سپارد . و به مأمون نامه كردند بدين خبر . و مأمون به همدان رسيده بود كه خبر بند حسن به دو آمد . مأمون پزشك خويش را بفرستاد تا او را علاج كند تا من برسم بهتر شده باشد . و سراج خادم را بفرستاد تا او به دست خويش بيماردارى كند . و پزشك بفرمود كه او را همه گوشت گاو و گوشت صيد و چيزها كه سودا زيادت كند دهد تا او را علَّت زيادت شود ، و گفت نگر تا بند از او برنداريد . و سراج خادم را [ 348 b ] گفت من بند بر پاى حسن خواستم نهادن ، خداى عزّ و جلّ خود بند بر پاى او نهاد . ترا بدان مىفرستم تا كسى بند از پاى او برندارد به بهانهء آنكه بهتر شد . و همچنان بگذاريدش تا من بيايم . و ايشان برفتند بر اشتران ، و مأمون از پس ايشان منزل به منزل همى رفت .